کوتاه اما خواندنی

کوتاه اما خواندنی

هفت کلید طلایی آرامش در ارتباطات

اول: قضاوت دیگران بر زندگی من تاثیری ندارد.

دوم: مردم وظیفه ندارند مرا درک کنند.

سوم: من مسوول اصلاح یا تربیت کردن دیگران نیستم.

چهارم: از کسی در برابر لطفی که به او می‌کنم توقعی ندارم و گرنه این لطف را در حق او نمی‌کنم.

پنجم: کائنات کسانی را که رفتار ناجوانمرادنه با من داشته‌اند مجازات می‌کنند هرچند که من هرگز متوجه این نشوم.

ششم: دنیا سخاوتمند‌تر از آن است که موفقیت کسی راه موفقیت مرا تنگ کند.

هفتم: ملاک من رفتار شرافتمدانه و انسانی است نه مقابله به مثل.

انسان‌ها برای چه می‌جنگند…؟

آرمسترانگ، اولین فضانوردان تاریخ بشر، می‌گوید: «من آدم حساسی نيستم. وقتی خانه‌ی والدينم را ترک كردم، گريه نكردم. وقتی گربه‌ام مرد، گريه نكردم. وقتی در ناسا كار پيدا كردم، گريه نكردم و حتی وقتی پا روی ماه گذاشتم، گريه نكردم…!؟ اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت. با ترديد با پرچمی كه قرار بود روی ماه نصب كنم، بازی می‌کردم. از آن فاصله، رنگ و نژاد و مليتی نبود؛ فقط ما بوديم و یک خانه‌ی گرد آبی. با خودم گفتم: انسان‌ها برای چه می‌جنگند؟

انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره‌ی زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد. آن موقع بود من با تمام وجود اشک ریختم.»

دنیا غیر قابل پیش‌بیني است…

استادي مي‌گفت‌: «‌صبح‌ها که دکمه‌هاي لباسم را مي‌بندم، به این فکر مي‌کنم که چه کسي آن‌ها را باز می‌کند‌؟! خودم یا مُرده شور‌؟»

دنیا همین قدر غیر قابل پیش‌بیني است.

به آن‌هايي که دوست‌شان دارید‌، بي‌بهانه بگوييد: «‌دوستت دارم…»

بگوييد: «‌در این دنیاي شلوغ، سنجاقَت کرده‌ام به دلم…»

بگوييد: «‌گاهي فرصت با هم بودن‌مان، کوتاه‌تر از عمرِ شکوفه‌هاست…»

«بودن‌ها» را قدر بدانيم‌!

«نبودن‌ها» همين نزديكي است…

استانداردهای انسانی

بزرگی می‌گفت: «وقتی که جلوی شما سبدی سیب می‌آورند، اول برای کناری‌تان بردارید، دوباره بعدی را به نفر بعدی بدهید. کمی دقت کنید! تا زمانی که برای دیگران بر می‌دارید سبد مقابل شما می‌ماند، ولی حالا تصور کنید همان اول برای خودتان سیب بردارید، میزبان سبد را به طرف نفر بعد می‌برد. نعمت‌های زندگی نیز اینطور هستند؛ پس با بخشش سبد را مقابل خود نگه دارید. زیستن با استانداردهای «انسانیت» بسیار زیباست.

فروتن و سپاسگزار باشیم

ثروتمندی از پنجره‌ی اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زباله دنبال چیزی می‌گردد. گفت: «خدا را شکر فقیر نیستم.» مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و دیوانه‌ای با رفتار جنون‌آمیز در خیابان دید و گفت:‌ «خدا را شکر دیوانه نیستم.»

آن دیوانه در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل می‌کرد؛ پس گفت: «خدا را شکر بیمار نیستم.»

مریضی در بیمارستان دید که جنازه‌ای را به سرد خانه می‌برند. گفت: «خدا را شکر زنده‌ام.»

فقط یک مرده نمی‌تواند از خدا تشکر کند. چرا امروز از خدا تشکر نمی‌کنیم که یک روز دیگر به ما فرصت زندگی داده است؟ به دیگران هم این را بگویید تا بدانند خدا آن‌ها را هم دوست دارد. برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم؛ بیمارستان، زندان و قبرستان.

* در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.

* در زندان می‌بینید که آزادی گران‌بهاترین دارایی است.

* در قبرستان درمی‌یابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد. زمینی که امروز روی آن قدم می‌گذارید فردا سقف‌تان است؛ پس برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشید.

به خدا وابسته شويد

بزرگي گفت: «وابسته به خدا شويد.»

پرسيدم: «چگونه؟»

گفت: «چگونه به یک نفر وابسته می‌شوی؟»

گفتم: «وقتي زياد با او حرف مي‌زنیم. زياد می‌روم و می‌آیم و با آن رفت و آمد می‌کنم.»

گفت: «آفرين. زياد با خدا حرف بزن. زياد با خدا رفت و آمد کن.»

بزرگي مي‌گفت: «وقتي دلت با خداست، بگذار هر کسی مي‌خواهد دلت را بشکند… وقتي توکلت با خداست، بگذار هر چقدر مي‌خواهند با تو بي‌انصافي کنند…

وقتي اميدت با خداست، بگذار هر چقدر مي‌خواهند نااميدت کنند…

وقتي يارت خداست، بگذار هر چقدر مي‌خواهند نارفيق شوند… هميشه با خدا بمان که چترِ پروردگار، بزرگ‌ترين چترِ دنياست.»

بندگی راستین

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرد و او راهی برای رسیدن به معشوق نمی‌یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامی‌که دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت: «پادشاه اهل معرفت است. اگر احساس کند که تو بنده‌ی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ تو می‌آید.»

جوان به امید رسیدن به معشوق گوشه‌گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش پروردگار مشغول شد. به طوری که مجذوب پرستش شد و آثار اخلاص در او تجلی یافت. روزی، گذر پادشاه بر مكان او افتاد، احوالش را جویا و متوجه شد که او از بندگان با اخلاص خداوند است. در همان جا از جوان خواست که به خواستگاری دخترش بیاید، ولی جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و دنبالش گشت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدت‌ها جست‌وجو او را یافت و گفت: «تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه بی‌قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و خواستار ازدواج تو با دخترش شد فرار کردی؟»

جوان گفت: «اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق پادشاهی را به در خانه‌ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه‌ی خودم نبینم؟»