در جست‌وجوی خوشبختی

در جست‌وجوی خوشبختی

تهیه و تنظیم: بکتاش پهلوان

 

جملاتی مانند «هر شکست مقدمه‌ی یک پیروزی است» یا «آن چیزی که انسان را نکشد قطعا او را قوی‌تر می‌کند» سخنانی است، که معمولا در زمانی که انسان با شکست مواجه می‌شود، کاربرد دارد. آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده‌ایم که چند درصد از ما واقعا به این جملات ایمان داریم؟ چند درصد از ما بعد از شکست، گرد و خاک نشسته بر جسم خسته‌ی خود را پاک کرده‌ایم و برای یک راند مبارزه‌ی دیگر با مشکلات‌مان آماده شده‌ایم؟ چند نفر از ما در مواجه با سختی‌ها، یادمان نمی‌رود که خدایی هست که همیشه مراقب ماست؟ چه کسانی امید داشتن را فراموش نمی‌کنند و حتی در بدترین شرایط زندگی برای آرزوهای‌شان می‌جگند؟

کریس گاردنر دقیقا یکی از این افراد است. داستان‌های انگیزشی زیادی در مورد زندگی و مسیر پیروزی افراد موفق وجود دارد که مطمئنا تمام آن‌ها پر از پند و نکته‌هایی است که الهام‌بخش زندگی همه‌ی ماست، اما بین همه‌ی این داستان‌ها، سرگذشت کریس گاردنر بیشتر از همه جلب توجه می‌کند و جذاب‌تر است، آن هم به دلیل داشتن یک ویژگی متمایز و آن چیزی نیست جز «ناامید نشدن از امید داشتن…». این ویژگی‌ها بازی با کلمات نیستند. این واقعیت و فلسفه‌ی زندگی مردی است که هیچ چیز جلوی تلاشش را برای ساختن یک زندگی بهتر برای خود و فرزندش نگرفت. کسی که از کارتن خوابی در شب‌های سرد به مدیریت گران‌ترین و عظیم‌ترین شرکت‌ها رسید. همراه ما باشید تا نگاهی به زندگی تاثیرگذار کریس گاردنر، کارآفرین آمریکایی و یکی از بهترین سخنرانان انگیزشی در جهان بیندازیم.

کریس گاردنر، متولد ۹ فوریه ۱۹۵۴ در میلواکی است. کودکی او سرشار از بدبیاری‌های پی در پی بود؛ در یک طرف فقر و تنگدستی و بی‌سوادی خانواده‌اش و در طرف دیگر مشکلات نژادپرستانه و وضعیت بد سیاهپوستان آمریکایی دیگر و در آخر تراژدی کودکی او برای کامل شدن فقط یک چیز کم داشت و آن مرگ پدرش بود. پدری که او هیچ‌وقت هویتش را نفهمید و این اتفاق ضربه‌ی بدی به او وارد کرد. بعد از مدتی که از مرگ پدرش گذشت مادرش برای دومین بار تصمیم به ازدواج گرفت و کریس زیر دست ناپدری بزرگ شد. ناپدری‌اش که فردی الکلی بود اصلا از کریس خوشش نمی‌آمد و او را مورد ضرب و شتم و آزار و اذیت قرار می‌داد تا جایی که دولت مدتی سرپرستی کریس را از خانواده‌اش گرفت.

او هیچ لطفی از خانواده‌اش در کودکی ندید و آن‌ها با دست خودشان کودکی گاردنر کوچک را نابود کردند، اما او از این اتفاقات درس گرفت و به گفته‌ی خودش این مشکلات برای او الهام‌بخش بوده‌اند. او یک جمله معروف در مورد شرایط آن زمان خود دارد و این جمله به گفته‌ی خودش مهم‌ترین درس از دوران سخت کودکی‌اش است: «شما فقط حق دارید به خودتان وابسته باشید نه کس دیگر»

او بعد از اینکه از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد، تصمیم گرفت به ارتش آمریکا بپیوندد، تصمیمی که بیشتر جوانان امریکایی که وضع مالی خوبی نداشتند و نمی‌توانستند کاری پیدا کنند می‌گرفتند. او مدتی عضو نیروی دریایی شد و بعد از آن تصمیم گرفت که از ارتش خارج شود. گاردنر بعد از مدتی ازدواج کرد و در سال ۱۹۸۱، صاحب فرزند شد. او در این مدت، در زمینه‌ی وسایل و تجهیزات پزشکی فعالیت می‌کرد و تمامی پول و پس‌اندازش را در این کار سرمایه‌گذاری کرد، اما باز هم مشکلات دست از سر او بر نداشتند.

او تمام سرمایه‌اش را در این کار ریخت، اما به شدت ضرر کرد. از آن طرف هم همسرش به تدریج شروع به ناسازگاری کرد و تصمیم گرفت به جای همراهی و پشتیبانی از او، بار سنگین جدیدی روی مشکلات بیشمار گاردنر بگذارد. او کریس و کودک خردسال‌شان را ترک و به بهانه‌ی فرصت شغلی بهتر به شهر دیگری نقل مکان کرد. رفتن همسرش برای او یادآور دوران سخت کودکی خودش بود، هر وقت که به فرزندش نگاه می‌کرد ترسی بزرگ تمام بدنش را در برمی‌گرفت که نکند این مشکلات برای پسرش باعث رخ دادن همان تجربه‌هایی باشد که خود او در کودکی با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کرد. مدتی گذشت و او نتوانست هیچ پرینتری بفروشد. وضعیت مالی‌اش به شدت بهم ریخت، اما خداوند در این مسیر سخت به او کمک کرد و گاردنر را در زمان و مکان خوبی قرارداد. کریس به طور کاملا اتفاقی با باب بریجز، که یک دلال سهام بود، آشنا شد. باب بریجز موقعیت خوبی داشت؛ طوری که آخرین مدل ماشین فراری را سوار می‌شد. کریس در مورد شغلش پرسید و بریجز هم برای او توضیح داد و گفت: با همین دلالی سهام درآمدی بالغ بر ۸۰ هزار دلار در ماه دارد. بریجز که از رفتار و منش گاردنر خوشش آمده به او گفت که مایل است به او برای ورود به بازار سهام کمک کند. گاردنر هم از اینکه فرصت بسیار خوشحال است پیشنهاد او را قبول کرد، اما …

باز هم ابرهای تیره زندگی می‌خواستند جلوی آفتاب درخشش و اقبال او را بگیرند. چند روز قبل از اینکه کریس برای مصاحبه کاری به شرکتی که بریجز معرفی‌اش کرده بود برود، در مکالمه‌ای تلفنی با همسرش دعوایش شد. گاردنر به همسرش در مورد وضعیت پسرشان گفت که چطور ناراحت است و به مادرش احتیاج دارد، اما گوش همسرش بدهکار این حرف‌ها نبود. بعد از پایان تماس تلفنی، همسر کریس از او شکایت کرد. ماموران پلیس هنگامی که به منزل او رفتند متوجه شدند که گاردنر قسمتی از مالیات خود را پرداخت نکرده، به همین دلیل به مدت ۱۰ روز بازداشت شد.

در این مدت، همسرش نیز از او تقاضای طلاق کرد و برای سرپرستی پسرش درخواست داد. کریس که خود طعم تلخ بی پدری را کشیده بود به هیچ عنوان قبول نمی‌کرد که روزی پسرش نیز مثل خودش زیر دست ناپدری بزرگ شود. از شانس بدش روز مصاحبه او دقیقا یک روز قبل از آزادی‌اش از زندان بود. او مجبور شد هر طور که شده آن‌ها را راضی کند که فقط یک روز زمان مصاحبه با او را عقب بیندازند.

فردای آن روز، وقتی که از زندان آزاد می‌شود مجبور شد با همان لباس‌هایی که با آن‌ها دستگیر شده بود و با سرو وضع نامناسب خود را به شرکت برساند. مصاحبه‌گر وقتی نگاهی به رنگ پوست و سر وضع او کرد تصمیم به رد کردن او گرفت، اما کریس با صحبت‌های احساسی خود و بیان تمام حقیقت زندگی‌اش و اینکه در چه وضعیت بدی قرار دارد آن‌ها را مجاب می‌کند که فرصت دیگری به او بدهند. او باید چندین ماه برای این شرکت کار می‌کرد و اگر او میزان فروش خوبی داشت استخدام می‌شد.

وضعیت او مانند یک قمار بزرگ بود. او و پسرش هیچ سرپناه و درآمدی نداشتند. مجبور بود چند ماه، تمام انرژی‌اش را برای این شرکت بگذارد، اما استخدام شدنش پنجاه پنجاه و از دار دنیا تنها چند عدد پرینتر پزشکی برایش باقی‌مانده بود. روزها، بعد از کارش در شرکت با دفاتر پزشکی قرار گذاشت که شاید بتواند با فروش پرینتر‌ها پولی به دست بیاورد. او و پسرش شب‌ها مجبور بودند در کمپ‌های بی‌خانمان‌ها بخوابند و شب‌هایی که دیر به کمپ می‌رسیدند مسوولان او و پسرش را راه نمی‌دادند و آن‌ها مجبور می‌شدند در توالت‌ها بخوابند. بعد از مدتی، اوضاع گاردنر کمی بهتر شد، توانست یکی دوتا از آن پرینترهایش را بفروشد و خانه‌ی مخروبه‌ای را برای خود و پسرش اجاره کند. او در این مدت دست به هرکاری زد که بتواند نزد پسرش باشد و از او حمایت کند، از فروش پرینتر‌ها گرفته تا کارگری و نظافت و…

چند ماهه‌ی آزمایشی گاردنر به تدریج به پایان خود نزدیک می‌شد و مسوولان شرکت، که کمی هم از وضعیت او با خبر بودند، از عملکردش رضایت داشتند. بالاخره آفتاب طلایی و درخشان زندگی او از پس ابرهای سیاه بدبیاری و تاریکی،‌ که شاید بیشتر سالیان زندگی او را در برداشتند، کنار رفتند. او به طور رسمی در آن شرکت استخدام شد و توانست بعد از چند سال در شهر شیکاگو اولین شرکت خود را تاسیس کند. فعالیت شرکت او آنقدر موفق شد که هم‌اکنون شرکت «گاردنر ریک» یکی از مهم‌ترین شرکت‌ها در زمینه‌ی خدمات به کارمندان و کارگران است. در حال حاضر، گاردنر به پول و ثروت زیادی رسیده، اما به هیچ عنوان گذشته‌اش را فراموش نمی‌کند. او مبالغ بسیاری را صرف بهتر کردن شرایط کودکان بد سرپرست می‌کند تا بتوانند در اوضاع آرام و امن‌تری بزرگ شوند. علاوه بر این، گاردنر بیشتر درآمد خود را صرف کارهای خیریه می‌کند و تمام تلاشش این است که افراد کمتری در دنیا آنچه را به سر او و زندگی‌اش آمده تجربه کنند. از سرگذشت او کتابی با نام «در جست‌وجوی خوشبختی» منتشر شده؛ کتابی بسیار زیبا و پرفروش که زمینه‌ساز ساخت یک فیلم با همین عنوان و با بازی فوق‌العاده ویل اسمیت شد. متاسفانه در سال ۲۰۱۲، او همسرش را به دلیل سرطان از دست داد و از آن به بعد بیشتر وقت خود را صرف سخنرانی‌های انگیزشی برای افرادی می‌کند که می‌خواهند کریس گاردنر بعدی باشند. فردی که هیچ‌وقت ناامید نشد، هیچ‌وقت عقب‌نشینی نکرد و هیچ‌وقت فراموش نکرد خدایی هست که همیشه نزدیک به ماست.

در انتهای این مقاله را با جمله‌ای از خود او به پایان می‌بریم: «سرگذشت زندگی من به افراد این درس را می‌دهد که چگونه باید در مقابل مشکلات ایستادگی کنند. من نمی‌خواستم یک فرد ورشکسته باشم که حتی خانه‌ای هم ندارد و مجبور است در خیابان‌ها بخوابد. من باور داشتم که باید برای خودم و فرزندم زندگی بهتری بسازم و توانستم و در حال حاضر از زندگی‌ام بسیار راضی هستم. هر کسی می‌تواند، شما هم می‌توانید؛ فقط هرگز نباید تسلیم شوید. برای چیزهایی که دوست‌شان دارید مبارزه کنید و با توکل به خدای بزرگ و عشق به عزیزان‌تان در راه‌تان پیش بروید که هیچ‌کسی جز خودتان جلودارتان نیست.»