همه‌ی ما به تعریف و تمجید نیازمندیم!

همه‌ی ما به تعریف و تمجید نیازمندیم!

اگر پدران، مادران و فرزندان، بیش از دیگران، یکدیگر را تعریف و توصیف کنند، از مراجعه‌ی دمادم مبتلایان به عقده‌ی خود کم بینی به مطب‌های روان‌کاری، کاسته می‌شود. انسان سزاوار است که گه گاه خود را با گرمای ستایش و تمجیدی که از این و آن به گوشش می‌رسد، گرم کند و در صورتی که جز این باشد، عزت نفس و اعتماد به نفس شدیدا دچار مخاطره می‌شود.

 

امروزه وضع به گونه‌ای است که شوهران بیشتر از زنان از تعریف و تمجید غافل‌اند! پژوهشی که در روستاها صورت گرفته نشان می‌دهد که زنان روستایی عمدتا از بابت این که مردان‌شان توجهی به آن‌ها نمی‌کنند و کمتر از واژه‌های تحسین‌آمیز استفاده می‌کنند، شکایت دارند.

زن یکی از کشاورزان توانگر اوهایو چنین می‌گفت: «احتمال دارد زمانی که صد ساله شوم، عادت کرده باشم که در جهت خواسته‌ی دیگران قدم بردارم اما کلمه‌ای که معنی تشکر و سپاس بدهد، نشنوم. این زندگی برای هر کسی طاقت‌فرسا است. گاه خودم را زنی می‌بینم که بیست سال آزگار است در خدمت گاوچرانان به سر برده و مشتاقانه منتظر شنیدن یک کلام تحسین‌آمیز است. روزی به او گفتند: «مجنون» او در جواب‌شان گفت: «تا به حال از شما گفته‌ای به گوشم نرسیده بود که مشخص کند بین فرد دیوانه و سالم تفاوتی قایل می‌شوید!»

از طرف دیگر مردانی هستند که هیچ‌وقت از توصیف سر، لباس و آرایش زنان دیگر غافل نمی‌شوند، اما در طول سال‌های دراز واژه‌ای از این دست به همسرشان نمی‌گویند. از همین رو، حسادت در زندگی زناشویی شکل می‌گیرد.

دکتر ایراس. وایل که در مداوای کودکان بد حال تجربه‌ی زیادی دارد، روزی درباره‌ی کودکی که ناراحتی‌اش قابل توجه بود به من گفت به این نتیجه رسیده که ستایش هم گاهی باید با دستور پزشک انجام شود. او می‌گوید: «قضیه مربوط به دو برادر بود که یکی از لحاظ عقلی بسیار درخشان بود و دیگری به نظر می‌آمد که کودن است و پدرشان پیدا کردن دلیل این دوگانگی را از من خواسته بود. وقتی که حس اعتماد کودک کند ذهن را به خود جلب کردم، مطلبی را با من در میان گذاشت پرسید: «برای چه دیگران او را به اندازه‌ی برادرش دوست ندارند؟ وقتی که او دست به کاری می‌زند، به رویش لبخندی می‌زنند و اگر همان کار از من سر بزند، ترش‌رویی می‌کنند! قادر نیستم کاری را به آن خوبی که برادرم انجام می‌دهد، صورت دهم.»

دکتر وایل در پی سخنان‌اش افزود: «تا جایی که امکان داشت، آن دو برادر را از هم دور کردم و جداگانه در کلاس‌های مختلف قرار دادم. از پدر و مادرشان هم خواستم با مقایسه‌ی بین پسران نخواهند پسر کند ذهن را تحریک کنند و بکوشند کارهای بی‌اهمیت او را ستایش کنند. طولی نکشید این بچه چنان شد که توانست روی پاهای خود بایستد!»

این وضع در امور اداری هم صدق می‌کند: کسی را می‌شناسم که با وجود ثروت زیاد انعام ندادن و تشویق نکردن را افتخار می‌داند، او در اولین روز سال با حادثه‌ی اندوه باری روبه‌رو شد. رییس حسابداری او خودکشی کرد، دفاتر حساب‌ها به کلی منظم بود و حساب‌دار ازدواج هم نکرده و وضع آبرومند و آرامی داشت. تنها نوشته‌ی بر جا مانده از او، یادداشت مختصری خطاب به ارباب میلیونرش با این مضمون بود: «در ظرف مدت ۳۰ سال یک سخن ترغیب‌آمیز از شما نشنیدم، از زندگی سیر شدم و از پا درآمدم!»