از علی آباد تا لاذقیه!!

از علی آباد تا لاذقیه!!

تهیه و تنظیم: بکتاش پهلوان

 

 

سریال «پایتخت» یک استثنا و پدیده‌ای کم نظیر در تاریخ سریال‌های پخش شده توسط صدا و سیماست. بیایید کمی به عقب برگردیم، دیگر سال‌های زیادی از آن زمان می‌گذرد که مردم برای دیدن یک سریال از کار و زندگی خود بزنند تا بتوانند کنار خانواده‌ی خود برای حدود ۴۰ الی ۶۰ دقیقه به تماشای سریالی بنشینند. این روزها، با پیشرفت تکنولوژی و وسیع‌تر شدن صنعت سرگرمی، کار برای سریال‌سازان ایرانی بسیار سخت‌تر از سال‌های طلایی تلویزیون در دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ شمسی شده است. به دلیل اینکه اگر محصول منتشر شده از کیفیت خوب و بالایی برخوردار نباشد مخاطب گزینه‌های جایگزین بسیار بیشتری برای سرگرم شدن در دست دارد. از طرفی دیگر، همیشه مانور دادن روی موضوعاتی که مرتبط با یک قومیت خاص می‌شود جزو خط قرمزهای بزرگی است که ایجاد اشتباه کوچکی در آن باعث به وجود آمدن موجی از اعتراضات و انتقادات به سمت دست‌اندرکاران آن مجموعه می‌شود. با این وجود، اما تیم «پایتخت» توانسته در این سال‌ها به خوبی از پس این قبیل مشکلات برآید و دست به تولید آثاری بزند که حداقل ثمره‌ی آن، جدا کردن مردم از سریال‌های ضعیف و بی‌محتوای ترکی و مجاب کردن آن‌ها برای وقت گذاشتن و دیدن سریالی ایرانی آن هم سریالی که قرار است از تلویزیون پخش شود نه از طریق شبکه‌های خانگی بوده است. حال می‌خواهیم در این شماره فصل پنجم این سریال پرطرفدار را بررسی کنیم.

 

داستان «پایتخت ۵» در ارتباط با خانواده‌ی معمولی است. آن‌ها باز هم بعد از اتفاقات فصل گذشته سریال دور هم جمع شدند، با این تفاوت که بروز یک حادثه‌ی رانندگی، که در ماشین ارسطو اتفاق افتاد باعث شکراب شدن رابطه‌ی نقی و ارسطو، همچنین بروز مشکلات روحی و جسمانی برای تعدادی از سرنشینان خودروی مورد نظر شد؛ برای مثال، نقی و ارسطو از ناحیه‌ی چشم و لب آسیب دیدند و هما همسر نقی هم در این حادثه بچه‌ی خود را از دست داد، ولی کمی بعد ارسطو تصمیم گرفت برای بوتیکی که به تازگی باز کرده بود، جنس قاچاق از ترکیه بیاورد اما او برای این کار به کمک نیاز داشت و همین باعث مسافرتی خانوادگی و دست جمعی به کشور ترکیه شد؛ سفری که شاید هیچ‌کدام‌شان فکرش را نمی‌کردند که چه اتفاقاتی برای‌شان رقم خواهد زد!

داستان این فصل از مجموعه پایتخت، از سه بخش کلی تشکیل شده: ۱٫ بخش علی‌آباد ۲٫ بخش ترکیه ۳٫ بخش سوریه

***

در بخش اول سریال که در شهر علی‌آباد گذشت ما آنقدر مسائل جالب و خنده‌داری را مشاهده نکردیم؛ در واقع همان شوخی‌ها و اتفاقاتی رقم خورد که در فصل‌های گذشته نیز شاهد آن‌ها بودیم. تم کلی بخش اول سریال به طرز عجیبی روی «سوءتفاهم» بنا نهاده شده بود. ما از قسمت‌های اول سریال دیدیم که کاراکترهای سریال در تعامل با یکدیگر دچار سوءتفاهم‌های بسیار زیادی می‌شدند (ماجراهای پینگ پونگی خواستگاری را به یاد بیاورید) که شاید تنها نکته‌ی مثبت این بخش همین بود که نشان می‌داد در زندگی حقیقی هم بسیاری از مشکلات ما با یکدیگر به دلیل همین اشتباهات و سوءتفاهم‌ها رقم می‌خورد. از طرف دیگر هم جا دارد به نکته‌ای مهم اشاره کنم و آن هم توجه به کاراکتر جدید سریال پایتخت؛ یعنی، «بهتاش فریبا» که بهرام افشاری ایفاگر نقش این جوان یک دنده و به نوعی بی‌ادب سریال بود. تمرکز و بها دادن زیاد به او در بخش اول سریال باعث دو نکته‌ی بسیار مثبت شد. اول اینکه بینندگان با شخصیت بهتاش فریبا بسیار آشنا شدند و با او به خوبی ارتباط برقرار کردند. از طرف دیگر هم این موضوع باعث شد تا دست بهرام افشاری برای درآوردن نقشش حسابی باز باشد که نتیجه‌ی این رفتار و برنامه‌ریزی حرفه‌ای، گرفتن نمره‌ی قبولی از طرف مردم و همچنین تبدیل شدن بهتاش به یکی از مهم‌ترین و محبوب‌ترین کاراکترهای این مجموعه شد.

***

در بخش دوم سریال، که در کشور ترکیه جریان داشت، به نوعی شاهد آغاز رسمی سریال بودیم؛ یعنی، از آن لحظه‌ای که خانواده‌ی معمولی چمدان‌های خود را برای این سفر جمع کردند روند سریال رنگ و بوی متفاوتی به خود گرفت و همان حال و هوایی را به مخاطب یادآوری کرد که ما درگذشته در فصل اول این سریال تجربه‌اش کردیم. استفاده از موسیقی‌های ترکی و اشاره به مسائل مختلف در این قسمت باعث ایجاد حس واقعی‌تر و باورپذیری شد که مخاطب را برای ادامه‌ی سریال بسیار مشتاق‌تر از قبل کرد. همچنین، شوخی‌های به کار برده شده در این بخش بسیار دقیق و با فکر کار شده بود که جا دارد به محسن تنابنده و خشایار الوند تبریک بگوییم، اما مشکل بزرگ این بخش از سریال برمی‌گشت به همان قسمت بالن‌سواری که باعث سقوط کردن و گم شدن خانواده‌ی معمولی شد که تا حدودی غیر قابل باور و مصنوعی از آب در آمد که وجود جلوه‌های ویژه‌ی نسبتا خوب (در حد امکانات تیم سازنده) و همچنین دیالوگ‌های جالب کاراکتر‌های سریال که در آن شرایط خطرناک و بد هم حس شوخ طبعی خود را از دست ندادند باعث شد تا این موضوع که چطور یک خانواده‌ی آنقدر راحت در دریا گم شوند و هیچ‌کس حتی دنبال آن‌ها نیز نیاید از یاد مخاطب برود. نکته‌ی جالب دیگری که شاید در جریان آن نباشید، در مورد بازیگر نقش ارکان بود (متصدی دائم‌الخمر بالن) که نه تنها بازیگرش یک ایرانی است بلکه این فرد پدر خانم یکی از فوتبالیست‌های مشهور ایرانی؛ یعنی، سید مهدی رحمتی است! داستان این انتخاب هم به این صورت بوده که محسن تنابنده به دنبال فردی برای بازی در نقش ارکان بوده که امیر نوری به تنابنده، سید جلال نسودیان‌پور را معرفی کرد. محسن تنابنده نیز که با مهدی رحمتی رابطه‌ی نزدیکی دارد، با او موضوع را در میان گذاشت که در نهایت باعث ایفای نقش ارکان توسط سید جلال شد!

***

اما بخش سوم سریال که در سوریه جریان دارد…

حدود چهار یا پنج ماه پیش، که خبر تولید قسمت پنجم «پایتخت» و مواجه خانواده‌ی معمولی با گروهک تروریستی داعش شنیده شد، در حقیقت به سرانجام کار زیاد خوش‌بین نبودم. اینکه یک خانواده کاملا معمولی! چگونه قرار است با داعش روبه‌رو شوند و اینکه چه ربطی به یکدیگر دارند باعث شد تا مطمئن نباشم این سریال اثر خوبی از آب دربیاید، اما این گروه «پایتخت» به بهترین شکل ممکن خط داستانی این قسمت را خلق کردند؛ به شکلی که ۹۰ درصد اتفاقات این قسمت از سریال بسیار باورپذیر و طبیعی از کار درآمد. آن احساس ترس و نگرانی که در دل تک تک اعضای خانواده مشاهده شد چیزی نبود که بدون فکر و برنامه‌ریزی اتفاق بیفتد، آن ترسی که نقی معمولی از اینکه خانواده‌اش به دست داعش بیفتد همان حسی است که همه‌ی ما با گوشت و پوست‌مان حسش می‌کنیم. آنجا که برای اولین بار می‌فهمند در چه جهنمی گیر کردند، همان واکنش را نشان دادند که هرکدام ما اگر در آن موقعیت بودیم نشان می‌دادیم. در آوردن حس ترس آن هم به این شکل ابدا کار آسانی نیست. نکته‌ی خوب و قابل توجه دیگر این است که از قهرمان بازی‌ها و شکل گرفتن اتفاقات شعارگونه در این سریال خبری نیست. قهرمانان ما حتی وقتی در نبردهای نسبتا کوتاه با داعش نیز پیروز شدند، شروع به جوگیر شدن نکردند و همچنان آن حس نگرانی در آن‌ها دیده شد و این یعنی واقعیت یک خانواده‌ی معمولی که اسیر بدترین کابوس زندگی‌شان شدند. شوخی‌هایی که در این بخش سریال به کار برده شد کاملا با هر سریال طنز که تا به حال دیده‌اید متفاوت بود. رنگ و بویی که دیالوگ‌ها داشتند بسیار طنازانه و منطقی کار شد و طوری نیست که بخواهد همه چیز را به شوخی بگیرد و به شعور مخاطبش توهین کند. همچنین، روابط کاراکتر‌های سریال با یکدیگر بسیار حسی و دوست داشتنی از آب در آمد به شکلی که شما متوجه شدید که آن‌ها فهمیدند که چقدر همدیگر را دوست دارند و اختلافاتی که گاهی با هم دارند ارزش از دست دادن یکدیگر را ندارد. شاید قشنگ‌ترین دیالوگ‌های این بخش مربوط به سکانسی می‌شد که نقی در حال درد دل کردن با ارسطو بود و به او گفت: «من ناموسم رو با خودم به اینجا آوردم» و ارسطو در جواب به او گفت: «ناموس تو ناموس من هم هست….» این دیالوگ شاید از نظر خیلی‌ها عادی به نظر برسد، اما این جملات به شدت نشانگر هویت و ایرانی بودن همه‌ی ماست که در شرایط بحرانی با وجود هر مشکل و اختلافی پشت یکدیگر را خالی نمی‌کنیم. اتفاقی که در طول تاریخ این مرز و بوم بارها شاهدش بودیم. این احساس زیبا زمانی اتفاق می‌افتد و حس می‌شود که واقعی باشد و سازندگان این سریال، تمام تلاش‌شان را کردند که این حس همین‌طور واقعی بماند و اسیر بزرگ‌نمایی و شعار زدگی نشود. در مورد بازی‌ها و شخصیت‌پردازی کاراکتر‌ها نیز باید گفت که محسن تنابنده به عنوان بازیگردان، بهترین انتخاب‌ها را برای کاراکترهای سریال داشت. هومن حاجی عبدالهی و بهرام افشاری که بازیگران نسبتا جدیدتری در این سریال هستند بسیار خوب و باورپذیر کار کردند و کمتر کسی بود که از دیدن بازی‌های آن‌ها لذت نبرد. در طرف مقابل، احمد مهرانفر یک ارسطو بسیار پخته‌تر و دلسوز‌تر از گذشته را به نمایش گذاشت که به شما این احساس بالا رفتن سن کاراکترهای سریال را یادآوری کرد. نقی معمولی هم همچنان همان نقی معمولی دوست‌داشتنی بود که عشق به خانواده از چشمانش نیز مشخص بود. او دو بار در سریال از شدت ناراحتی و ترس آن هم نه برای خود بلکه به دلیل نگرانی برای همسر و دخترانش دچار تشنج شد، صحنه‌ای که قرار بود طنز باشد، اما یک حس ناراحتی و همزاد پنداری زیادی را در مخاطب ایجاد کرد. ریما رامین‌فر هم مثل همیشه یک بازی کاملا تکنیکی و حساب شده را ارائه داد که از او انتظارش را داشتیم. نسرین نصرتی هم واقعا نشان داد که هنرمند با استعداد و کاربلدی است و به خوبی توانست لایه‌های شخصیتی فهیمه را به مخاطب نشان دهد. تنها نکته‌ای که کمی آزاردهنده بود کاراکتر بابا پنجعلی بود؛ شخصیتی که در قسمت‌های قبلی همواره جزو محبوب‌ترین کاراکترهای سریال به شمار می‌رفت، اما در این فصل هم به او کمتر از قبل پرداخته شد و هم شوخی‌ها و طنزی که ارائه داد آنچنان مثل قبل خنده‌دار و جالب از آب در نیامد و گاهی کارهای او باعث عصبی شدن مخاطب نیز می‌شد!

در مجموع سریال «پایتخت» نشان داد که همچنان می‌‌توان اثری خلق کرد که مردم آن را از ته دل دوست داشته باشند و با عشق دنبالش کنند. ای کاش به این پتانسیل خوبی که در کشورمان وجود دارد مانند گذشته توجه شود. ما هنرمندان بسیار مستعدی داریم که می‌توانند آثاری خلق کنند که مخاطب، به جای وقت گذاشتن برای سریال‌های ضعیف ماهواره‌ای، به تماشای آثار داخلی ترغیب شود. «پایتخت» نشان داد هر طنزی که به یک قومیت خاص مربوط است همواره توهین نیست و می‌شود با هر قوم یا نژادی شروع به داستان‌سرایی کرد بدون اینکه به کسی توهینی شود و باعث ناراحتی مردم عزیزمان شود. در نهایت باید گفت که همه‌ی ما ایرانی هستیم و به کشور دین و نژادمان افتخار می‌کنیم و امیدواریم که باز هم شاهد اینچنین سریال‌های خوش‌ساخت در رسانه‌ی ملی‌مان باشیم، چون ایرانی لایق بهترین‌هاست.