دست‌های سرد روح

دست‌های سرد روح

قسمت چهارم  داستان دنباله دار

ماه منیر داستانپور

بی‌آنکه بخواهم محکم و عصبانی قدم بر می‌داشتم . شاید چون دلم می‌خواست سرش فریاد بکشم که “خسته نشدی از این همه بی‌تفاوتی در حق کسی که حال می‌دانی چقدر برایش عزیزی ؟!” نمی‌دانم جملاتی که بی‌وقفه و پشت سر هم در مغزم تایپ می‌شد را به زبان آورده بودم یا فقط تأثیر آتش درونم بود که منشی بیچاره‌ی دفترش را آنقدر وحشت‌زده کرده بود ! انگار خودش فهمید نباید مانع ورودم شود و لام تا کام حرفی بر زبان نیاورد . من هم از عدم تحرک او استفاده کردم و بی‌آنکه حتی ضربه‌ای به در اتاقش بزنم؛ وارد شدم .

می‌دانستم این بی ادبیست و قطعا از نظر او دور نمی‌ماند؛ اما دیگر طاقتی برای صبر کردن نداشتم. در که باز شد انگار یکی کنار گوشم گفت “اشتباه کردی پسر !” اما دیگر نمی‌شد راه آمده را بازگردم ! با یکی از کارمندان بخش حساب‌داری مشغول صحبت بود و همین باعث شد در دلم به تمام آبا و اجداد منشی ترسو لعنت بفرستم که مگر می‌مرد با یک ندای مختصر از این ورود ناگهانی جلوگیری کند و نگذارد در کسری از ثانیه با این شاهکار سوپرقهرمانی، خودم و خانم بداخلاق را بر سر زبان‌ها بیندازم . بعید نبود با خروج کارمند پرچانه‌ی بخش حساب‌داری تا چند ثانیه‌ی دیگر همه‌ی ریز و درشت شرکت مقابل اتاق جمع شوند و شاید این اتفاق می‌افتاد اگر سپیده آنقدر درایت نداشت و حواسش به همه چیز جمع نبود. یک لحظه اخم را در صورتش دیدم اما به سرعت قهقهه‌ای که از او بعید بود جای آن اخم زودگذر را گرفت و عصبانیت من را به پای خودش حساب کرد. ماجرا را طوری جلوه داد که انگار قرار بوده پرونده‌ی مهمی‌ را همان روز به من برساند و با فراموشی خودش و ایجاد وقفه در کار من ، کفرم را در آورده ! آخر هم اینطور تمامش کرد که بالاخره خیاط در کوزه افتاد و او که همیشه از کار دیگران ایراد می‌گرفته؛ این‌بار خودش سر به هوا شده ! بعد هم پوشه‌ی مات آبی رنگی در دستم گذاشت که بفرما این هم کلید باز شدن اخم‌های تو . هیچ وقت از دیدن یک رنگ سرد مثل همان پوشه‌ی آبی آنقدر گرم نشده بودم ! انگار قلبی را درون پوشه جای داده بود که آن طور بی‌وقفه می‌تپید و وجود مرا مثل گدازه‌های آتشفشان ذوب می‌کرد. نمی‌دانم شوق پاسخ مثبتی که خیال می‌کردم درون پوشه باشد، بود یا وحشت و اضطراب جواب ردی که با آن رنگ سرد و یخ‌زده کف دستم گذاشته بود. اما به هر حال تا عقب گرد کرده و از اتاقش، پشت میز خودم برگردم ؛ مردم و زنده شدم . باید این جریان استرس‌زا که عین شوک برقی قلبم را دچار التهاب و تشنج کرده بود را تمام می‌کردم . پس دست پیش بردم و سریع دکمه‌ی نقره‌ای‌رنگ روی پوشه را باز و تمام محتویات داخل آن را روی میز خالی کردم . حال آدمی‌را داشتم که به مغزش شلیک کرده باشند . همه چیز داشت با کمترین سرعتی که می‌شد تصور کرد‌؛ اتفاق می‌افتاد . با دیدن تصاویر روبه‌رویم بی اختیار یاد صحنه‌های آغازین فیلم محله‌ی چینی‌ها افتادم . درست همان لحظه که شوهر بیچاره می‌فهمد ، شکش به یقین تبدیل شده و مدت‌هاست همسرش به او خیانت می‌کرده و او بی‌خبر ، هم‌چنان به آن زن عشق می‌ورزیده‌! با افتادن هر عکس روی میز ، دلم می‌خواست، دست پیش برده و دست خیالی کارآگاه آن فیلم لعنتی را بگیرم و التماسش کنم از نشان دادن تصویر بعدی به من که تا یک دقیقه‌ی دیگر قلبم از هم می‌پاشید؛ بگذرد ! دیگر نمی‌توانستم زیر آن سقف که انگار هر لحظه داشت به سرم نزدیک‌تر می‌شد و بعید نبود تا چند ثانیه‌ی دیگر خفه‌ام کند ؛ بمانم. نفس کشیدن در آن ساختمان برایم سخت شده و باید هر چه زودتر از آنجا فرار می‌کردم. نمی‌دانم چقدر گذشت و چطور دفترم را ترک کردم؛ اما یک‌دفعه خود را در خیابان دیدم‌. باران بی‌امان می‌بارید و من در حالی که یادم رفته بود اتومبیلم را از مقابل شرکت بردارم ؛ بدون چتر یا حتی لباسی که مانع از خیس شدنم شود‌؛ زیر باران به سوی ناکجاآباد حرکت می‌کردم . قطره های باران که به صورتم می‌خورد یکی یکی آنچه را که از پیش چشمانم گذشته بود‌؛ برایم زنده می‌کرد . تصویر او با حلقه‌ی دستش که داشت با شادی و لبخند به دوربین نشان می‌داد ! نگاه عاشقانه‌ی مردی که در آن عکس‌های لعنتی به زن مورد علاقه‌ام نگاه می‌کرد و از همه بدتر و رنج آورتر کارت دعوتی که نشان می‌داد به زودی قرار است با هم ازدواج کنند. همه و همه عین فریم‌های پشت سر هم مانند فریم‌های یک فیلم تراژیک مقابل چشم‌های خیسم به نمایش در می‌آمدند . چقدر خوشحال بودم که پوشه‌ی آبی رنگ را در شرکت جاگذاشتم . خوب می‌دانستم از آن به بعد نخواهم توانست با رنگ آبی آشتی کنم. همه چیز در یک چشم برهم زدن تمام شده بود . حتی دیگر نمی‌توانستم خودم را برای کار در آن شرکت و دیدن دوباره‌ی او راضی کنم . تنها یک پیام در مغزم تکرار می‌شد . باید بروی ؛ انقدر دور که یادت برود او روزگاری وجود داشته و تو عاشقش بودی. باید بروی تا بتوانی دوباره آغاز کنی . شاید زندگی روی زیباتری از آنچه تا به حال دیده‌ای نشانت دهد . آن شب وقتی به خانه رسیدم ؛ به سختی می‌توانستم روی پاهایم بایستم . دماسنج دکتری که به خواهش پدرم به ملاقاتم آمده بود ، چهل درجه تب و حرارت را نشان می‌داد و این یعنی قدم زدن‌های زیر باران کار خودش را کرده و بیمار شده بودم . چند روزی همان طور درازکش در اتاقم ماندم . بیماری جسمی‌ام التیام یافته بود ؛ اما روحم شکسته و دردمند در آن اتاق زندانی شده بود . با خودم فکر می‌کردم چقدر بهتر بود اگر سیر تا پیاز ماجرا را خودش برایم تعریف می‌کرد تا اینکه بی‌هیچ حرف و کلامی‌آن پوشه‌ی آبی رنگ را عین کارنامه‌ی اعمال کافر و زندیق در دستم قرار دهد. سخت بود که این طور پس زده شود و باز هم بتوانی سر پا بایستی ! بی‌آنکه تصمیم مشخصی داشته باشم ؛ تصویر ناهید ، دختر معصومی‌که خاله‌ام معرفی‌اش کرده بود ؛ جلوی چشم‌هایم جان گرفته بود . به طرز بچه‌گانه‌ای خیال می‌کردم چقدر خوب بود اگر پیش دستی کرده و قبل مراسم آنها کارت جشن عروسی خودم را روی میزش بگذارم ! اما خدا را شکر آنقدر عاقل بودم که نخواهم از احساسات کسی سوء استفاده کنم . پس تنها یک راه می‌ماند . باید از آن شهر می‌رفتم . باید بختم را در نقطه‌ی دیگری از کشورم امتحان می‌کردم . شاید می‌توانستم در یک زندگی جدید فرشته‌ی خوشبختی را ملاقات کنم . در عرض چند روز کلیه‌ی کارهایی که در شرکت داشتم را به همکار دیگری سپرده و با کارگزینی تسویه حساب کردم . با استفاده از آشنایانی که در آن مدت در ادارات مختلف و شرکت های صاحب‌نام پیدا کرده بودم ؛ توانستم پست خوبی در یک شرکت معتبر در جنوب کشور پیدا کنم . راضی کردن پدرم کار سختی بود ؛ اما مثل سایر پدر و مادرها برای آرامش فرزندش حاضر بود حتی از شهر و دیار خود نیز دل کنده و روزهای آخر را جایی دور از هم‌محلی‌هایش بگذراند . همین هم شد ! شش ماه بعد از اینکه به یک شهر ساحلی در جنوب کشور مهاجرت کردیم ؛ پدر در کمال ناباوری من برای همیشه چشم‌هایش را بست . با رفتنش من بیشتر از گذشته تنها و آسیب پذیر شده بودم . پس سعی کردم دیواری محکم و نفوذناپذیر اطراف خودم بسازم که کسی نتواند دوباره به قلبم دست یابد . آنقدر خودم را در کار و خوش‌گذرانی غرق کرده بودم که به زحمت می‌توانستم آدم روبه‌رویم که آن سوی آینه ایستاده بود ؛ بشناسم . (ادامه دارد)