حکایات

حکایات

حمامی

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.

کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی‌اعتنایی نمودند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو کرده و بسیار مواظبت نمودندولی با این همه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد. حمامی‌ها متغیر گردیده پرسیدند: سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می‌پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری‌های خود را بکنید.

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت‌هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می‌رفت و از درد چشم می‌نالید.

موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم می‌گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. دو سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: «من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.»

ملا نصرالدین و ازدواج

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید: ملا، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی؟

ملا در جوابش گفت: بله، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم…

دوستش دوباره پرسید: خب، چی شد ؟

ملا جواب داد: بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم: دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا، ولی من او را هم نخواستم، چون زیبا نبود…

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم …!

دوستش کنجکاوانه پرسید: دیگه چرا ؟

ملا گفت: برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی می‌گشت، که من می‌گشتم هیچ کس کامل نیست! !!!

درویش و پادشاه

پادشاهی درویشی را به زندان انداخت. نیمه شب خواب دید که او را گناهی نیست.

سپس او را ‌آزاد کرد. پادشاه به درویش گفت حاجتی بخواه.

درویش گفت: وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار می‌کند، تا مرا از بند رها کنی، نامردیست که از دیگری چیزی بخواهم.

تو از موری کمتر هستی

امیر تیمور گورگان (تیمور لنگ) در هر پیشامدى آن قدر ثبات قدم داشت كه هیچ مشكلى سد راه وى نمى‌شد. علت را از او خواهان شدند، گفت:وقتى از دشمن فرار كرده بودم و به ویرانه اى پناه بردم، به عاقبت كار خویش  فكر مى كردم ؛ ناگاه نظرم بر مورى ضعیف افتاد كه دانه غله اى از خود بزرگتر را برداشته و از دیوار بالا مى برد. چون دقیق نظر كردم و شمارش نمودم دیدم، آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد، و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد. از دیدار این كردار مورچه چنان قدرتى در من پدیدار گشت كه هیچگاه آن را فراموش نمى‌كنم.

با خود گفتم: اى تیمور تو از مورى كمتر نیستى، برخیز و درپى كار خود باش، سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم.

عدالت

یک روز عربی از بازار عبور می‌کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند می‌شد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن می‌گرفت و می‌خورد.

هنگام رفتن صاحب دکان گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی.

مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه‌ی جا عاجز بود بهلول را دید که از آنجا می‌گذشت.

از بهلول درخواست قضاوت کرد بهلول به آشپز گفت: آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.

بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت وگفت: ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر

آشپز با کمال تحیر گفت: این چه طرز پول دادن است؟

بهلول گفت: مطابق عدالت است کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند.

حکمت حرف نزدن

ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری،جلوی چای خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و علف جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی چای خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.

ابوعلی سینا گفت: خرت را پهلوی اسب من نبند، چرا که خر تو از کاه و علف او می‌خورد و اسب هم به خرت لگد می‌زند و پایش را می‌شکند.

خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد. خر سوار گفت: اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.

ابوعلی سینا ساکت شد و خود را به گنگ بودن زد و جواب نداد.

صاحب خر، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به گنگ بودن زده بود، هیچ چیز نگفت.

قاضی به صاحب خر گفت: این مرد گنگ است ………؟

مرد گفت: این گنگ نیست بلکه خود را به گنگ بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف می‌زد…. قاضی پرسید: با تو سخن گفت …….؟چه گفت؟

صاحب خر گفت: او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد می‌زند و پای خرت را می‌شکند……. قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.

قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!